نویسنده :
farzad - ساعت ۱٠:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
این روزها
وقت خانه تکانی
مادر هی می رود و هی می آید !
از این اتاق به آن اتاق !
وسط همین رفت و آمد ها
یک هو به خودت می آیی و
نگاه می کنی خبری از مادر نیست !
صدایش هم نمی آید !
- مامان ، مامان !
ناگهان می بینی
گوشه اتاق خواب نشسته و
آلبوم عکس های نامزدی اش با پدر
جلویش باز است...
دختر ها را نمی دانم
اما وقتی ما پسر ها اینطور مواقع
سر و کله مان پیدا می شود
مادر با گوشه لباس
اشک هایش را پاک می کند و
دست به زانو می گیرد و می رود و
دوباره همه چیز دفن می شود
تا شاید خانه تکانی سال بعد...
پ . ن :
آدم ها فراموش نمی کنند
فقط دیگر ساکت می شوند !
همین...