هوای گریه

همه ی عمر دیر رسیدیم...

شب زده
نویسنده : farzad - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢
 

 

قرار نبود اینجوری بشه !

نمی تونم بنویسم !

هیچی نمی تونم بنویسم !

یکی نیست بدونه من دارم چه غلطی میکنم ؟

منتظرم

بدون اینکه بدونم منتظر چی !

تلخه اما گاهی به خودم میگم :

چی فکر میکردم و چی شد...

احساسی که مثل قبل نیست !

نوشته هایی که مثل قبل نیست !

کاش بشینم زنگ بزنم به همه آدم های رفته !

تک تک ازشون بپرسم :

فلانی...

از اون روزها

جرات دوست داشتنم

پیش تو جا نمونده ؟

بلکه هم پیدا شد... 

 

 

پ . ن :

 

دلم برای آدمی که قبلا بودم تنگ شده !

بی معرفت اصلا نفهمیدم کی رفت...