نویسنده :
farzad - ساعت ۳:٢٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
به یاد پدرم که در غروبی سرد و بارانی و در چهلمین خزان زندگیش نغمه جدایی سرود...
بازم پائیز به نیمه رسید...27 آبان 1380...ساعت 4 بعد از ظهر...بلوار کشاورز...بیمارستان آریا...اتاق 205...شلوغی...سردرد...ابرهای سیاه...آسمون گرفته...مثل دلم...نم نم بارون...بارون...پدرم همیشه به یادتم...
ده سال گذشت !
از نیامدنت !
از آن یکشنبه تلخ !
از آن عصر بارانی
یادت هست مسافر سرنوشت ؟
رفتی و من ماندم و
دلی که دیگر دل نیست !
حالم ؟
حالم خوب است اما
گذشته ام بدجور درد می کند !
می بینی ؟
دوباره بغض کرده ام نبودت را
مثل تمام آبان هایی که گذشت !
هنوزم اما
هنوزم از تمام هفته و روزهایش
دلخوشم به پنج شنبه و دبه ای آب !
بگذریم !
دلتنگی را نمی شود نوشت !
نمی شود خواند !
برایت اشک می نویسم !
ترجمه اش کن...
پ . ن :
افسر نگه ام داشت و گفت : چیه ؟
چرا اینطوری می رونی ؟ چته تو ؟
گفتم : یه بار دیگه بپرس چه مه ، بزنم زیر گریه !
جریمه م رو نوشت و رفت...