ویرانی

 

به یاد پدرم که در غروب سرد و بارانی بیست و هفتم آبان 1380 و در چهلمین خزان زندگی اش نغمه جدایی سرود...

 

یازده سال گذشت و هنوز

به طرز عجیب و احمقانه ای

دلم برایت تنگ است !

نمی دانم این روزهایت چطور می گذرند...

نمی دانم تو هم دلتنگی یا نه

اما می دانم که می خوانی و

می دانم که نمی دانی چقدر دلتنگم !

آنها که مرا کمتر می شناسند

می گویند خوش به حالت !

چه روحیه ای داری !

کاش بلد بودیم مثل تو

ساده بگیریم و بخندیم !

اما آنها که بیشتر می شناسند

می گویند نفس هایت غبار دارد !

چشمانت تار است !

از کجا بگویم ؟

از لبخندهایی که شادم نمی کنند ؟

حکایت غریبی ست !

حکایت نابودی تدریجی منی که...

بگذریم !

بگذریم اما تو بدان که

دلم به دیدار دوباره ات روشن است و

فقط همین از فرزادت باقی مانده...

 

پ . ن :

می دانم !

تا آخرش همین است !

یادت ، به لرزه ام می اندازد...

/ 41 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

سلام به دوست قدیمی خدا رحمتش کند آپ کردم خوشحال میشم بیای[گل]

بارانم!

دستم به قلم نمیرود به قلمو .... چرا! خزر میکشم پشت پلکهایم.

ارمیتا

سلام دوست خوبم زیبا بود مثل همیشه ممنون....منم اپ کردم خوشحال مشیم سر بزنی[گل]

مینا

عذر تاخیر... دوست دارت مینا

m0na

چه آهنگ قشنگی داره وبت[لبخند]

reihaneh

سلام دوست قدیمی و عزیز من ... [لبخند][گل]

reihaneh

chera dge neminevisi agha farzad?1

reihaneh

سلام آقا فرزاد و ممنون از حضورتون راستشو بخواین دیگه وبلاگ برام خسته کننده شده ،حال و حوصله شو ندارم و خیلی هم وقت اینو ندارم که بیام و بنویسم ولی هرازگاهی چک میکنم که اگه کسی کامنتی گذاشته بود جواب بدم بازم ممنون ، شاد باشین [گل][گل][گل]