بغض

 

به یاد پدرم که در غروبی سرد و بارانی و در چهلمین خزان زندگیش نغمه جدایی سرود...

بازم پائیز به نیمه رسید...27 آبان 1380...ساعت 4 بعد از ظهر...بلوار کشاورز...بیمارستان آریا...اتاق 205...شلوغی...سردرد...ابرهای سیاه...آسمون گرفته...مثل دلم...نم نم بارون...بارون...پدرم همیشه به یادتم...

 

ده سال گذشت !

از نیامدنت !

از آن یکشنبه تلخ !

از آن عصر بارانی

یادت هست مسافر سرنوشت ؟

رفتی و من ماندم و

دلی که دیگر دل نیست !

حالم ؟

حالم خوب است اما

گذشته ام بدجور درد می کند !

می بینی ؟

دوباره بغض کرده ام نبودت را

مثل تمام آبان هایی که گذشت !

هنوزم اما

هنوزم از تمام هفته و روزهایش

دلخوشم به پنج شنبه و دبه ای آب !

بگذریم !

دلتنگی را نمی شود نوشت !

نمی شود خواند !

برایت اشک می نویسم !

ترجمه اش کن...

 

 

پ . ن :

افسر نگه ام داشت و گفت : چیه ؟

چرا اینطوری می رونی ؟ چته تو ؟

گفتم : یه بار دیگه بپرس چه مه ، بزنم زیر گریه !

جریمه م رو نوشت و رفت...

/ 197 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
........

هوای گریه همین !

mahla

از اسمت خوشم میومد اومدم. از وبتم خوشم اومد ادامه بده.چرا آپ نمیکنی؟

سیمین

[بغل] عاشق شو و شعرهاي ناتمام مرا تمام كن ......

سیمین

درود بر شما باز هم بنویسید رهاشدن با نوشتن است منتظرم

شب ;)

[گل]

شب ;)

[گل]

sara

سلام !ابان مشترکی را گذراندیم درهوای بیمارستان نفس مرگ !امیدوارم کائنات همچنان صبرمان دهند-مرسی از مطالب زیبات

فریبا مرتضایی

فرزاد عزیز قبلا این شعر شما را خوانده بودم اندوه شما را درک می کنم این که هنوزم اما هنوزم از تمام هفته و روزهایش دلخوشم به پنج شنبه و دبه ای آب ! بگذریم !