نبش قبر

 

این روزها

وقت خانه تکانی

مادر هی می رود و هی می آید !

از این اتاق به آن اتاق !

وسط همین رفت و آمد ها

یک هو به خودت می آیی و

نگاه می کنی خبری از مادر نیست !

صدایش هم نمی آید !

- مامان ، مامان !

ناگهان می بینی

گوشه اتاق خواب نشسته و

آلبوم عکس های نامزدی اش با پدر

جلویش باز است...

دختر ها را نمی دانم

اما وقتی ما پسر ها اینطور مواقع

سر و کله مان پیدا می شود

مادر با گوشه لباس

اشک هایش را پاک می کند و

دست به زانو می گیرد و می رود و

دوباره همه چیز دفن می شود

تا شاید خانه تکانی سال بعد...

 

 

پ . ن :

آدم ها فراموش نمی کنند

فقط دیگر ساکت می شوند !

همین...

/ 93 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

قلمتون بسیار زیباست و این زیبایی از وجود شماست و وجود شما از مهربان خالق بی همتا خدایا هزاران بار شکر

مینا

اینجا کسی هست که خوابگردیامو بخونه؟

محدثه

شاد بودن به این معنا نیست که همه چیز خوب پیش میره به این معناست که شما تصمیم گرفتین کاری کنین که همه چی خوب پیش بره

علی

با سلام اقا بروز نمیشی قسم خوردی؟؟؟ بروزم با مطلبی جدبد

ترنج

نگران نباش پائیز نزدیک است

مرتضی

بعضی مواقع خاطره ها آدم رو میخونن .

علی

حلال کنید خدا حافظ

مریم

سلام فرزاد بعد از سالها اومدم وبلاگت هنوز فعال بودی نوشته هاتو دوست دارم...